حال ليلايي تو ديشب مرا مجنون نمود
غصه ي فصل جدايي اشك را جيحون نمود
قدر من را مي نوشتي، كاش با وصل خودت
چونكه عمري گوشه ي چشمت مرا افسون نمود
بي وفايي و جفا را كي سزد بهر كسي
گر فراق يار با تيغي دلش پر خون نمود
در دلم هرگز نگنجد رنج چشم نازكت
گرچه برق نازكش ساز مرا محزون نمود
بي قراري و شكيبايي ندارد همرهي
صبر تو يارا كنون درد مرا افزون نمود
دشت لاله در دل مجنون به عشق لاله است
باري دندانه ات باغ دلم گلگون نمود
اي خدا ليلاي من كو تا جدايي بركند
كين جدايي عقل و دين را از كفم بيرون نمود
غصه ي فصل جدايي اشك را جيحون نمود
قدر من را مي نوشتي، كاش با وصل خودت
چونكه عمري گوشه ي چشمت مرا افسون نمود
بي وفايي و جفا را كي سزد بهر كسي
گر فراق يار با تيغي دلش پر خون نمود
در دلم هرگز نگنجد رنج چشم نازكت
گرچه برق نازكش ساز مرا محزون نمود
بي قراري و شكيبايي ندارد همرهي
صبر تو يارا كنون درد مرا افزون نمود
دشت لاله در دل مجنون به عشق لاله است
باري دندانه ات باغ دلم گلگون نمود
اي خدا ليلاي من كو تا جدايي بركند
كين جدايي عقل و دين را از كفم بيرون نمود





