شیرین تر از قند
ازدواج خیلی شیرین و خاطراتش هم به یاد ماندی. شاید نسل امروز هم باید بدوند که نسل قبلی شون هم مراودات عاشقانه داشتن ولی گاهی غالباشون فرق میکرد اما بالاخره عشق و عاشقی هاشون هم نتیجه میداد و من هم از این قاعده مستثنا نبودم. و زمان هم زمان ازدواجم بود. ماجرا این طور بود که:
اوایل انقلاب و شلوغی کردستان؛ و اختلالاتی که در اونجا بود باعث میشد بیشتر در محل کارم باشم تا نزد خونواده و این هم به دلیل وظایفی بود که بر عهده داشتم و باید انجام میدادم
یک روز برای دیدن خانواده اومدم به اصفهان هم همه رو ببینم و هم بگم که قصد ازدواج دارم. همهی خونواده برای دیدنم اومده بودند و فرصت غنیمت بود گفتم: حالا که بیست و دو سالم فکر نمیکنید وقت ازدواجم باشه؟
همه تعجب کردند! ـ گفته بودم که من بچهی آخر خونوادهم ـ یک سکوت سرد و بعد پدرم گفتن : بله وقتش باید آستین بالا بزنیم و بعد هر کدوم از خواهر و برادر ها یک کسی رو پیشنهاد دادند که با مراتب و پرستیژ اجتماعی من سازگار باشه به هوای این که من یک موقعیت اقتصادی و اجتماعی خوبی داشتم و از مقبولیت خوبی هم برخوردار بودم
همه نظر خودشون رو اعلام کردند اما هیچ مورد خوبی که مقبول من باشه رو معرفی نکردند من هم مثل بچه های انقلابی در همه کار عجله داشتم گفتم :حالا که خودم اعلام آمادگی کردم یک نفر رو هم معرفی میکنم و اسم شخص مورد نظر رو گفتم .....انگار برق سه فاز بود که یک هو گرفت شون؛ طرف رو خوب میشناختن و احساس میکردند که ما هم وزن هم نیستم و البته اختلاف خانوادگی را نباید فراموش کرد خلاصه همه جبههی مخالف رو انتخاب کردند....علی موندو حوضش.
برگشتم به محل کارم ، کردستان .و صبر کردم. قرار بود مطابق چارچوب من کسی رو معرفی کنند. ملاک من هم خیلی سخت نبود
زنی میخواستم که سازگار باشه متدین وخیلی تو جو سیاسی در گیر نباشه منو دوست داشته باشه و قیافه هم برام مهم بود و اختلاف سن مون هم خیلی کم نباشه ،البته تقیدی به جهیز ندارم و مهریهی سنگین رو هم نمیپسندم.
45روز تو محل کارم بودم و دوباره برگشتم به اصفهان. به محض رسیدم به خونواده م گفتم که تکلیف زن دادنم چی شد؟ و خواستم تا موارد انتخاب شده را معرفی کنند.
نگاه ها به هم دوخته شد ظاهراً چیز هایی به هم میگفتن تا این که خواهرم سکوت رو شکست و گفت: ما چه کسی رو بگیم که تو روش عیب نزاری و ایراد نگیری ؟ و مادرم هم گفت که کسی رو پیدا نکرده هم شأن من باشه ! هرجور دلتم میخواد عمل کنم .
من هم زدم تو خال و گفتم همون مورد قبلی و دوباره همهمه و ولوله و مخالفت ......جالبیش اونجایی که؛ طرف از فامیل بود و خانواده ش هم به من خیلی احترام میذاشتن و این احترام به دلیل ارتباط خویشاوندی و روحیات و رفتار و فضای انقلاب بود. باز هم همه مخالفت کردند و من هم گفتم که فردا ساعت 4به خواستگاری میرم هر کی دوست داره بیاد
فرداش ساعت 4 رفتم به خواستگاری تنها و بدون هیچ تشریفاتی. رفتن به اون خونه برام خیلی عادی بود خوب از اقوام نزدیک بودند . وقتی من به خونهی مورد نظر رسیدم و رفتم داخل زنگ در به صدا در اومد و مادرم هم وارد شد. مشخص شد که پدرم از مادرم خواسته بود که برای خواستگاریم بیاد! حالا هردوی ما اونجا بودیم.
اما مراسم خواستگاری که باشه براتون میگم.
ازدواج خیلی شیرین و خاطراتش هم به یاد ماندی. شاید نسل امروز هم باید بدوند که نسل قبلی شون هم مراودات عاشقانه داشتن ولی گاهی غالباشون فرق میکرد اما بالاخره عشق و عاشقی هاشون هم نتیجه میداد و من هم از این قاعده مستثنا نبودم. و زمان هم زمان ازدواجم بود. ماجرا این طور بود که:
اوایل انقلاب و شلوغی کردستان؛ و اختلالاتی که در اونجا بود باعث میشد بیشتر در محل کارم باشم تا نزد خونواده و این هم به دلیل وظایفی بود که بر عهده داشتم و باید انجام میدادم
یک روز برای دیدن خانواده اومدم به اصفهان هم همه رو ببینم و هم بگم که قصد ازدواج دارم. همهی خونواده برای دیدنم اومده بودند و فرصت غنیمت بود گفتم: حالا که بیست و دو سالم فکر نمیکنید وقت ازدواجم باشه؟
همه تعجب کردند! ـ گفته بودم که من بچهی آخر خونوادهم ـ یک سکوت سرد و بعد پدرم گفتن : بله وقتش باید آستین بالا بزنیم و بعد هر کدوم از خواهر و برادر ها یک کسی رو پیشنهاد دادند که با مراتب و پرستیژ اجتماعی من سازگار باشه به هوای این که من یک موقعیت اقتصادی و اجتماعی خوبی داشتم و از مقبولیت خوبی هم برخوردار بودم
همه نظر خودشون رو اعلام کردند اما هیچ مورد خوبی که مقبول من باشه رو معرفی نکردند من هم مثل بچه های انقلابی در همه کار عجله داشتم گفتم :حالا که خودم اعلام آمادگی کردم یک نفر رو هم معرفی میکنم و اسم شخص مورد نظر رو گفتم .....انگار برق سه فاز بود که یک هو گرفت شون؛ طرف رو خوب میشناختن و احساس میکردند که ما هم وزن هم نیستم و البته اختلاف خانوادگی را نباید فراموش کرد خلاصه همه جبههی مخالف رو انتخاب کردند....علی موندو حوضش.
برگشتم به محل کارم ، کردستان .و صبر کردم. قرار بود مطابق چارچوب من کسی رو معرفی کنند. ملاک من هم خیلی سخت نبود
زنی میخواستم که سازگار باشه متدین وخیلی تو جو سیاسی در گیر نباشه منو دوست داشته باشه و قیافه هم برام مهم بود و اختلاف سن مون هم خیلی کم نباشه ،البته تقیدی به جهیز ندارم و مهریهی سنگین رو هم نمیپسندم.
45روز تو محل کارم بودم و دوباره برگشتم به اصفهان. به محض رسیدم به خونواده م گفتم که تکلیف زن دادنم چی شد؟ و خواستم تا موارد انتخاب شده را معرفی کنند.
نگاه ها به هم دوخته شد ظاهراً چیز هایی به هم میگفتن تا این که خواهرم سکوت رو شکست و گفت: ما چه کسی رو بگیم که تو روش عیب نزاری و ایراد نگیری ؟ و مادرم هم گفت که کسی رو پیدا نکرده هم شأن من باشه ! هرجور دلتم میخواد عمل کنم .
من هم زدم تو خال و گفتم همون مورد قبلی و دوباره همهمه و ولوله و مخالفت ......جالبیش اونجایی که؛ طرف از فامیل بود و خانواده ش هم به من خیلی احترام میذاشتن و این احترام به دلیل ارتباط خویشاوندی و روحیات و رفتار و فضای انقلاب بود. باز هم همه مخالفت کردند و من هم گفتم که فردا ساعت 4به خواستگاری میرم هر کی دوست داره بیاد
فرداش ساعت 4 رفتم به خواستگاری تنها و بدون هیچ تشریفاتی. رفتن به اون خونه برام خیلی عادی بود خوب از اقوام نزدیک بودند . وقتی من به خونهی مورد نظر رسیدم و رفتم داخل زنگ در به صدا در اومد و مادرم هم وارد شد. مشخص شد که پدرم از مادرم خواسته بود که برای خواستگاریم بیاد! حالا هردوی ما اونجا بودیم.
اما مراسم خواستگاری که باشه براتون میگم.





